تبليغاتX
نفس های بی هدف

- این عکس کیه ؟

- باور کن خودمم نمی دونم .

- پس تو کامپیوتر تو چی کار می کنه ؟

                   

............

                     

اولش فکر کردم ، داره مثل همیشه فیلم بازی می کنه ، اما وقتی یه ذره باهاش کل کل کردم ، دیدم مثل اینکه داره جدی میگه .

می گفت می خواد برای همیشه بره ، می گفت می خواد برای همیشه تنها باشه . اگه می دونستم داره دروغ میگه و می خواد به خاطر یکی دیگه منو بپیچونه اینقدر نمی سوختم . اما حالا که مطمئن بودم هیچ کی به جز من اخلاق های گندش رو دوست نداره ، همه وجودم می سوخت .

نگاهی تو چشماش انداختم و گفتم : مطمئنم داری اشتباه می کنی . بیا یه مدت دور از هم باشیم ، اما حرف اینکه برای همیشه دور از هم باشیم رو نزن که خل می شم .

مثل همیشه که شوخی و جدیش معلوم نبود ، خندید و با یه لحن مسخره گفت : زندگیه دیــــــــگه .

 

اون روز ترکم کرد و تنها شد . خیلی منتظرش موندم که برگرده ، اما ظاهرا دیگه قصد بازگشت نداشت .

سه سال گذشت ...

یه روز داشتم عکس هایی که تو کامپیوترم بود رو نگاه می کردم که به عکس های اون رسیدم . صورتش رو که تو عکس دیدم یه دفه دلم هُری ریخت . دلم هواشو کرد و اشک از چشام سرازیر شد . رو کردم و به خدا گفتم : خدای بی معرفت من ، چی می شد اگه برام نگهش می داشتی . تو که می دونستی چقدر دوستش داشتم ...

حوصله ی خدا رو هم نداشتم . سرم رو روی زانوهام گذاشتم و یه دل سیر گریه کردم .

خیلی اتفاقی فرداش بعد از سه سال تو خیابون دیدمش و خیلی تعجب کردم . هل شده بودم و خوشحال ؛ اما قبل از اینکه برم جلو و دستاشو تو دستام بگیرم و بهش بگم چقدر تو این مدت دلم براش تنگ شده بود ، دنبالش رفتم تا ببینم داره کجا میره .

وارد یه شرکت بزرگ تجاری شد . اون آدمی که قبلا من می شناختم ، اصلا تو همچین جایی راهش نمی دادند . حالا چی شده بود گذرش به چنین جایی افتاده بود فقط خدا می دونست .

اون وارد ساختمان شد و من از نگهبان ساختمان پرسیدم : این خانوم کارمند اینجاست ؟

نگهبان نگاهی تو چشمام انداخت و گفت : ایشون همسر مدیر عامل این شرکت اند .

خندیدم و گفتم : می خوام مدیر عامل این شرکت رو ببینم .

نگهبان به ورقی که تو دستش بود ، نگاهی انداخت و گفت : وقت ایشون تا یک ماه دیگه پره . برای یک ماه دیگر می تونید وقت ملاقات بگیرید .

یه قرار ملاقات برام رزرو کردند و من دست از پا دراز تر به خونه برگشتم . یک ماه انتظار ارزش این ملاقات رو داشت .

بعد از یک ماه ، بالا خره تو ساختمون راهم دادند و من مستقیم به دفتر مدیر عامل شرکت رفتم . مرد خوشتیـپی بود . تو اولین برخورد از اعماق وجودم بهش خندیدم و گفتم : یه ماه منتظر موندم تا فقط یه سوال ازت بپرسم . بگم جوابمو می دی ؟

گفت : بگو ببینم چه سوالی داری که یک ماه برای پرسیدنش منتظر موندی ؟

همون جور که می خندیدم ، گفتم : زنتو از کجا پیداش کردی ؟ چی شد تو با این دک و پُز و کلاس با این ازدواج کردی ؟

اومد طرفم ، یه نگاه تو چشمام انداخت و یه سیلی محکم تو گوشم زد و گفت : اینو زدم که نیشتو ببندی .

من به خودم اومدم و اون مرد هم بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد : همسر من نویسنده ی بزرگیه . وقتی ششمین کتاب رو ازش خوندم ، مطمئن شدم که عاشق این زن شده ام . اکثر کسایی که اهل کتاب خوندن هستند اونو می شناسند ...

از اون لحظه به بعد کلمه ها برام سنگینی می کرد . از شرکتش بیرون اومدم و باید دنبال زندگیم می رفتم .

اون زنی که که من یه روزی می شناختمش و حالا فقط عکس هاش تو کامپیوترم بود ، هرگز وجود خارجی نداشت . من هیچ وقت همسر این مرد را نمی شناختم .

                  

............

                    

- آهان ، ایــنو میگی ، این همون نویسنده معروفست

- کدوم ؟ اسم یه کتابشو می گی ؟

- نمی دونم ، من فقط عکس هاشو دارم .

نوشته شده در تاريخ : جمعه 1391/02/15 ساعت : 20:1 توسط : سعید| تمامي نظرات


سلام به دوستان عزیزم.امیدوارم حالتون همیشه خوب باشه

راستشو بخوایین از این بلاگ کلی خاطره دارم دلم نیومد پاکش کنم اما وبلاگ جدیدمو واستون میذارم

که امیدوارم خوشتون بیاد.در ضمن نظرات بلاگو چک میکنم

شاید وقت کردم اینجا هم آپ کنم

اینک بلاگم

www.saeidparse.blogfa.com

اي كه از كوچه معشوقه ما مي گذری

بر حذر باش كه ما هم از كوچه معشوقه تو میگذريم

بدرود

نوشته شده در تاريخ : سه شنبه 1391/02/05 ساعت : 17:18 توسط : سعید| تمامي نظرات


پدر دستشو گذاشت رو شونه پسرش و ازش پرسید

تو قویتری یا من؟

پسر گفت:من

پدر با کمی دلشکستگی دوباره پرسید :

تو قویتری یا من؟

پسر گفت:من

پدر با دلی گرفته به یاد زحمت هایی که کشیده بود

دستشو از شونه پسرش برداشت

و دو قدم دورتر رفت

باز پرسید:تو قویتری یا من؟

پسر گفت :شما

پدر گفت:چرا نظرت عوض شد؟

پسر جواب داد:وقتی دستت رو شونه ام بود فکر می کردم دنیا پشتمه

سلامتی همه پدرها و شادی روح همه پدرای آسمانی

نوشته شده در تاريخ : شنبه 1391/01/12 ساعت : 14:12 توسط : سعید| تمامي نظرات


روزی دروغ به حقیقت گفت:میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟

حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد.

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.

وقتی به ساحل رسیدندحقیقت لباسهایش را در آورد.

دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت.

از آنروز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت است

اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود.

نوشته شده در تاريخ : شنبه 1391/01/12 ساعت : 14:11 توسط : سعید| تمامي نظرات


 

تو آهوی من چرا می گریزی ؟

چه کردم که بی اعتنا می گریزی؟

خدا خواست پیوند عشق تو با من

زمن یا ز کار خدا می گریزی؟

چرا گرم خواندی ٬چرا سرد راندی؟

چرا لطف کردی ٬چرا می گریزی ؟

به بیگانه بودن عزیزم گرفتی

چو اکنون شدم آشنا ٬می گریزی

فدای گریز و ستیز تو گردم

که چون کبک شیرین ادا می گریزی

نوشته شده در تاريخ : شنبه 1391/01/12 ساعت : 14:10 توسط : سعید| تمامي نظرات


 

دلم که مهمون نمیخواست کی گفت که مهمونم بشی؟


کی گفت بیای تو قلبم و مهمون ناخونده بشی؟


کی گفت منو صدا کنی با اون چشات نگاه کنی؟

قلبم و از جا بکنی بعدش اونو رها کنی ؟

کی گفت یواشکی بیای تو قلب من پا بذاری ؟

کی گفت بری و تا ابد رد پاتو جابذاری ؟

کی گفت منو شکار کنی شکارت و رها کنی ؟

صیدت و تنها بذاری صید دیگه شکار کنی؟

کوه غرور بودم

کی گفت بیای و مجنونم کنی؟

کی گفت که تو حصار غم اسیر و زندونم کنی ؟

کی گفت که عاشقم کنی زار و پریشونم کنی؟

کی گفت که از عاشق شدن منو پشیمونم کنی؟

کی گفت که از چشای من خواب و بدزدی و بری؟

نوشته شده در تاريخ : شنبه 1391/01/12 ساعت : 14:9 توسط : سعید| تمامي نظرات


از خدا پرسیدم چطور می توان زندگی کرد؟

گفت:گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر.

با اعتماد به زمان ٬حال را بگذران .

بدون هیچ ترسی برای آینده آماده شو

و ایمانت را نگهدار

ترس را به گوشه ای انداز

شک هایت را باور نکن و

هیچگاه به باور هایت شک نکن

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانی خدا با توست ...

از همینجا سال نو رو به همه دوستای خوبم تبریک میگم .همه

دوستایی که منو فراموش نکردن و همیشه با اومدنشون به وبلاگم

منت سرم گذاشتن .

امیدوارم سالی پر از نشاط و موفقیت برای همه دوستای گلم

باشه.

نوشته شده در تاريخ : شنبه 1391/01/12 ساعت : 14:1 توسط : سعید| تمامي نظرات


صد دفعه گفتم من به تو که عاقبت نداره عشق

با اینکه قلب خسته ام با جون و دل واست نوشت

روی دریا ٬خونه ساختی ساده دل

خیلی دیر دنیا رو شناختی ساده دل

تو قمار ناگوار عاشقی همه ی هستی رو باختی ساده دل

منم اون عاشق دیونه ی اون که اومدم بار در خونه ی اون

اما اومدم تا که نفرینش کنم نفرینمو به قلب سنگی اش کنم

آی ساده دل ٬اما نفرین که کار قلب تو نیست

تو برو با خط قلبت بنویس

که دیگه تنهایی ها پایان نداره

آخه درد تنهایی گلایه نیست

نوشته شده در تاريخ : شنبه 1391/01/12 ساعت : 13:59 توسط : سعید| تمامي نظرات


انگار دستات سرد سردن
انگار چشمات شب تارن
آسمون سياه
ابر پاره پاره
شر شره بارون داره مي باره

حالا رفتي و من تنها ترين عاشقم رو زمين
تنها خاطراتم تو بودي فقط همين



گفتي برو تنها بمون
با غصه هات همرام بمون
ديگه نمي تونم  خسته خسته م
برس به غم هام   قدم شكستم
داره چشمام ابر بارون
رو گونه هام
شده روون
رفتي و رفتی
تنها ميمونم

تا آخره عمر واست مي خونم
حالا رفتي و من تنها ترين عاشقم رو زمين
تنها خاطراتم تو بودي فقط همين ...

نوشته شده در تاريخ : پنجشنبه 1391/01/10 ساعت : 16:8 توسط : سعید| تمامي نظرات


جوون تر که بودم یکی عاشقم بود
من و که نمی دید دلش می گرفت زود

می گفت خیلی وقته دلم پا به پاته
می گفت هر جا باشی نگاهم به راتــه
منم بچه بودم دلم پر پرش شد
بهش ایـــن و گفتم اونم بـــاورش شد

خلاصه نشستیم یه رویا کشیدیم
واسه زندگیمون چه خوابایـــی دیدیم
به هم قـــــول دادیم که با هم بمونیم
تا هر جا که می شه تا هر جا بتونیم


¤ ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ : پنجشنبه 1391/01/10 ساعت : 16:6 توسط : سعید| تمامي نظرات


سالها بعد، یاد تو از خاطرم خواهد گذشت و نخواهم دانست کجایی اما،
آرزوی من برای خوشبختی تو، تو را درخواهد یافت و در بر خواهد گرفت
و احساس خواهی کرد اندکی شادتر و اندکی خوشبخت تر
و نخواهی دانست که چرا...



همیشه از خدا می خواهم آنچه شایسته توست به تو بدهد

نه آن که آرزو داری

زیرا گاهی آرزوی تو کوچک است و شایستگی تو بسیار

نوشته شده در تاريخ : پنجشنبه 1391/01/10 ساعت : 16:0 توسط : سعید| تمامي نظرات


فرصت زندگی داری به خاطرم خطر نکن
به پای این شکسته دل جوونیتو هدر نکن
حیفه بمونی با غم عشق من بی خانمان
به شعله هام نگاه بکن منم یه شمع نیمه جون

می شناسمت ای خوب من ، وابسته ای مثل خودم
من نمی خوام درگیر این ، دردی بشی که من شدم
همین قدو بهت بگم ، خسته و وامونده شدم
تقدیر بی وفاییه ، مهمون ناخونده شدم




¤ ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ : پنجشنبه 1391/01/10 ساعت : 15:59 توسط : سعید| تمامي نظرات


گفتی "بخند" .... گفتم " نگاه کن"
گفتی" بگو " ....گفتم "بشنو"
گفتی "عاشق شو" ..... گفتم "حس کن"
گفتی "ثابت کن" .... گفتم "لمس کن"
گفتی "گریه کن" .... گفتم "بزن"
گفتی " برو " ....گفتم ... "خدا نگهدار"
ببین !
همیشه حرف ، حرف تو بوده!



و من
چه سر به راه

پا در راه جدائی نهادم!!

نوشته شده در تاريخ : پنجشنبه 1391/01/10 ساعت : 15:58 توسط : سعید| تمامي نظرات


هرگز به دست اش ساعت نمی بست
روزی از او پرسیدم
پس چگونه است
که همیشه سر ساعت به وعده می آیی؟
گفت:
ساعت را از خورشید می پرسم

پرسیدم
روزهای بارانی چطور؟
گفت:
روزهای بارانی
همه‌ی ساعت ها ساعت عشق است!
- راست می گفت
یادم آمد که روزهای بارانی
او همیشه خیس بود

نوشته شده در تاريخ : پنجشنبه 1391/01/10 ساعت : 15:52 توسط : سعید| تمامي نظرات


می دانی..؟                                         
                                           آدم های ِ ساده..         
            ساده هم عاشق می شوند..                 
                                                                 ساده صبوری می کنند..
                  ساده عشق می وَرزَند..                                           
              ساده می مانند..
اما سَخت دِل می کنند....              



آن وقت که دل ِ می کنند..
                                               جان می دَهند..
آدم های ِ ساده.....

نوشته شده در تاريخ : پنجشنبه 1391/01/10 ساعت : 15:50 توسط : سعید| تمامي نظرات


و هيچـ كسـ نفهميد كهـ چهـ شدمـ...
نهـ ماهـ بودمـ، نهـ خورشيد...
اما هيچـ دليـ سراغـ مرا از آسمانـ تنهاييـ اشـ نگرفتـ
گوييـ ابرها هيچـ اند
و فقط ابرند و بايد ببارند...
و تنها باريدمـ...
خستهـ ام...



خستهـ از باريدنـ و تمامـ نشدنـ
خستهـ از بودنـ و نبودنـ...
اما بايد رفتـ
آنكهـ رفتـ ، رسيد
پسـ بايد رفتـ و رسيد...

نوشته شده در تاريخ : چهارشنبه 1390/11/26 ساعت : 19:36 توسط : سعید| تمامي نظرات


مردم و قضاوت های غلط!

دختری 15 ساله ، نوزادی 1 ساله به بغل داشت... ((مردم)) زیرلب بهش میگفتن فاحشه!
، اما هیچ کس نمیدونست که به این دختر در 13 سالگی تجاوز شده بود!!!

=================================================

پسری 23 ساله رو ((مردم)) "تنبل چاقالو" صداش میکردن
، اما هیچ کس نمیدونست پسر بخاطر بیماریشه که اضافه وزن داره!!!!


¤ ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ : سه شنبه 1390/11/25 ساعت : 19:32 توسط : سعید| تمامي نظرات


بهترین جای دنیا آغوش توست

آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم
آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی
بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی
 جایی که برایت سرچشمه آرامش است
آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت
بگذار لبهایت را بر روی لبانم
حرفی نمی زنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت



خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو
دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو
محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانت
چه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من
قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است
آرامم ، می دانم اینک کجا هستم، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را می کشیدم و هر زمان خوابش را می دیدم آن خواب برایم یک رویای شیرین بود....
در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه می دانم زمان چگونه می گذرد و نه می دانم در چه حالی ام
تنها می دانم حالم از این بهتر نمی شود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمی شود
گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت
عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ، عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ، عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه
خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم

نوشته شده در تاريخ : دوشنبه 1390/11/24 ساعت : 19:25 توسط : سعید| تمامي نظرات


دلم برایت تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد

دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق میکند

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر میکند

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است

دلم برای کسی تنگ است

نوشته شده در تاريخ : یکشنبه 1390/11/23 ساعت : 19:12 توسط : سعید| تمامي نظرات


دلـــــــم تــــــنــــــگ شـــــــــده
برای عکس هایی که پاره کردم و سوزانـدمشان...
برای دفتر خاطراتم که مدتهاست دیگر چیزی در آن نمی نویسم...
حـتـی برای آدمهای حسودی که دورو برم می چرخیدند و خـیـلـی دیـــرشناختمشان...!
برای بـی خـیـالــی و آرامشی که مدتهاست که دیگر ندارمش...
خنده هایی که دارم فراموششان می کنم...
و برای خودم که حالا دیگـر خیلی عوض شده ام!



می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت !؟
جایی که می ری مردمی داره که می شکننت
نکنه غصه بخوری ، تو تنها نیستی
تو کوله بارت عشق می ذارم که بگذری، قلب می ذارم که جا بدی
اشک می دم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی بر می گردی پیش خودم

پی نوشت: ببخشید بابت کم کاری اخیر...  مسافرت بودم!

نوشته شده در تاريخ : شنبه 1390/11/22 ساعت : 19:11 توسط : سعید| تمامي نظرات


A soup can remove a stain

heat of sun can remove morning mist

but not even a heart transplant can remove you from my heart darkness(mrapper)


If love was a rose, I wud simply pick it 4u

If it was a gift, I give it 2 u

If it was a perfume I wud buy it 4u

But since love is a feeling I'll like 2 share it with u. Mlindeli

remember to remember me,

forget to forget me,

even if u try to remember to forget me,

i will never forget to remember to remind u.............ash

There is a pain in my heart which was never there now that you are gone i find the pain filling your absence kashif

 U r everywhere 2 me.When I close my eyes its you I c.U r everythinh I know thats make me believe.Im not Alone...siaz khan.

Adam and eve found it ....Romio and Julite introduced it ......Layla and Majnu died for it ....So my darling Bcareful of it that's LOVE:x sandesh

as i look back in my past i remember the tears i cried,the jokes i loughed at and the is one thing that i will never forget,is the day i met u.jalala

Baby you have a beautiful, pure, innocent heart. the moment i layed my eyes on you i knew you were the love of my life. Love "letshela"skwatta Letshela.

i may be innocent to know what luv is,

i may not show it to you,

i may not luv u,

u the way it should be,

BUT iam always willing to luv u the way i understand it.....

hard to forget u akram

Accidents do happen.

i slip- i trip- i stumble- i fall & usually i dont care at all.but now i dont know what to do cos i slipped and fell in love with u munz

Heart can skip beatin 4a WHILE, Memories can

b kept in a FILE, A desert can replace a NILE, But nothin

can stop a SMILE when ur name comes on my mobile !sayalisalih

Some one asked me for how long i will like u...Iremained silent b,coz i don,t know which one is longer"always" or "forever"Waseem

I have no regrets i will never regret loving some one because the feeling of love for five minutes is greater than an eternity of hurt.

Men love because they are afraid of themselves, afraid of the loneliness that lives in them, and need some one in whom they can lose themselves, as smoke loses itself in the sky . Vf calverton

Softly de leaves of memory fall,slowly i will gather and pick them all,coz 2day,2morrow and my life is through,i will always cherish knowing someone lyk u

" I was 1ns in pain .i cried and put my tear in da sea and asked the world 2 look 4 it. da day they find will be da day i'll stop loving u.

"You are the love of life,and i'm thnk god that i met you,ill spend the rest of my days just loving you...i love you so much...

I love you are three words i use constantly, cause you mean so much to me, two people in this world, those two people are u and me. we build a bond that no-one else can see. i belong to you and you belong to me

"Special numbers stay in my phone,spl photos stay in my album,spl memories stay in my brain but special relationship like urs stay in my heart..
"
 My love for you is true and will never change .. during the time that passes by .. are you happy with over love .. honey? but for me very much!!!

Dont only be close to someone who makes u happy.be close to someone who cant be happy without u.it makes alot of difference .

When someone told you i love you dont say i love you too just hold his dress and say dude ur so cool what a joke you know i dont need somebody who will hurt me .

i been alone searching for love then you came along and touch my heart,no lonely night i never think twice so maybe its you im thinking of who met this broken heart of mine so if you just be careful with my heart
نوشته شده در تاريخ : شنبه 1390/11/22 ساعت : 13:44 توسط : سعید| تمامي نظرات


با توام ای خدای مهربانم!
تویی که حرفهایم را می خوانی ،می فهمی
و عشق را در قلبم فرو نشاندی
به من بگو!
دلتنگیت را در کجای دل زمین دفن کنم
تا اینگونه پریشان حال دیدنت نباشم
طوفان غم را چگونه از دریای دلم دور سازم
تا به ساحل آرامشت برسم



نمیدانم!
دلم از جدایی بیزار است و طاقتی برایم نمانده ،
سکوتم از هر فریادی سهمگین تر شده
و عشق تو در رگهایم
نسبت به دیروز جاری تر...
دلم نمیخواهد دیگر به انتظار بنشینم عشق را زنده نگه می دارم ،
و فاصله ها را برای دیدنت در هم می شکنم ،
ندیدن هایت را آویزه گوش زمان می کنم ،
تا به او بفهمانم
که روزگار همیشه اینطور نمی ماند
و آسمان نگاهم
برای باری دیگر ابری نمی شود
چرا که لحظه دیدارت نزدیک خواهد بود

نوشته شده در تاريخ : جمعه 1390/11/21 ساعت : 18:42 توسط : سعید| تمامي نظرات


1- داماد خَچَل : سن بین 15 تا 19 سال، خام و نپخته، سرد و گرم نچشیده، جسارت بسیار، حماقت فراوان، زود پشیمون، زود رنج، قربانی عواطف زودگذر یا مبادلات خانوادگی، بچه اش از خودش بزرگتر ! گفتم كه سر كاريم...ما پسرا...

گفتم كه سر كاريم...ما پسرا...


2- داماد مَچَل :
سن بین 19 تا 25 سال، ژیگولی، دانشجو، سرباز، رفیق باز، وابسته به پول بابائی، بیکار، آینده دار، توی هر دامی که براش پهن کنن تلپی میفته، کیس مناسبی برای تور شدن، کم ظرفیت، یکی میزنه یکی میخوره ! گفتم كه سر كاريم...ما پسرا...

گفتم كه سر كاريم...ما پسرا...


3- داماد هَچَل :
سن بین 25 تا 29 سال، رسیده، حاضر آماده، دارای کار و بار، فارغ التحصیل، با کارت پایان خدمت، دارای شکست های عشقی فراوان، بسیار با تجربه، دم به هر تله ای نمیده، عصا قورت داده، کمی کج و معوج، پر از قرشمه، به کمتر از زتا جونز و جولی رضایت نمیده ! گفتم كه سر كاريم...ما پسرا...

گفتم كه سر كاريم...ما پسرا...


4- داماد کَچَل:
سن بین 30 تا 40 سال، گرفتار، درگیر، پرکار، پرخور، همچنان پرشور، نقل و نبات، گوله نمک، فوران احساسات، راضی به رضای خدا، دنبال زنان بیوه کم سن وسال، مسئولیت پذیر، در پی رفاه خانواده، دارای کار و بار و خانه، قسمت هرکی بشه مبارکه!! گفتم كه سر كاريم...ما پسرا...

گفتم كه سر كاريم...ما پسرا...

نوشته شده در تاريخ : پنجشنبه 1390/11/20 ساعت : 2:50 توسط : سعید| تمامي نظرات


شاعر زن میگه :

به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !

برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید

 

شاعر مرد در جواب میگه :

به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !

نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین !

دوستان مطلب فقط برای طنز و سرگرمی بوده

لطفا به کسی بر نخوره !

نوشته شده در تاريخ : پنجشنبه 1390/11/20 ساعت : 2:47 توسط : سعید| تمامي نظرات


براي خوشحال كردن يك زن...

يك مرد فقط نياز دارد كه اين موارد باشد :

شاد كردن يه زن ....

يك دوست يك همدم يك عاشق يك برادر يك پدر يك استاد يك سرآشپز يك الكتريسين يك نجار يك لوله كش يك مكانيك يك متخصص چيدمان داخلي منزل يك متخصص مد يك متخصص علوم جنسي يك متخصص بيماري هاي زنان يك روانشناس يك دافع آفات يك روانپزشك يك شفا دهنده يك شنونده خوب يك سازمان دهنده يك پدر خوب خيلي تميز دلسوز ورزشكار گرم مواظب شجاع باهوش بانمك خلاق مهربان قوي فهميده بردبار محتاط بلند همت با استعداد پر جرأت مصمم صادق قابل اعتماد پر حرارت بدون فراموش كردن :

تعريف كردن مرتب از او عشق ورزيدن به خريد درستكار بودن بسيار پولدار بودن تنش ايجاد نكردن براي او نگاه نكردن به بقيه دختران و در همان حال، شما بايد :

توجه زيادي به او بكنيد، و انتظار كمتري براي خود داشته باشيد زمان زيادي به او بدهيد، مخصوصاً زمان براي خودش اجازه رفتن به مكانهاي زيادي را به او بدهيد، هيچگاه نگران نباشيد او كجا مي رود. بسيار مهم است :

هيچگاه فراموش نكنيد : * سالروز تولد
* سالروز ازدواج
* قرارهايي كه او مي گذارد

چگونه يك مرد را خوشحال كنيم :

تنهاش بذاريد!

نوشته شده در تاريخ : پنجشنبه 1390/11/20 ساعت : 2:44 توسط : سعید| تمامي نظرات


من عاشق اسم مریمم

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! سعید جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی سعید بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! سعید تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. سعید مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! سعید من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. سعید حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای سعید کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر سعید بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر سعید هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق سعید و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

نوشته شده در تاريخ : پنجشنبه 1390/11/13 ساعت : 16:33 توسط : سعید| تمامي نظرات



کارتن خواب 

 به کارتن خوابی همه میگن یه چند ماهی گذشته، میگن شاید من و ول کرده باشی

همه میگن یه چند ماهی گذشته، میگن شاید من و ول کرده باشی

هنوز چشم انتظار ماه بعدم، گمونم راهت و گم کرده باشی

تو گفتی قبل یک ماه بر می گردی، خوب انصافت کجاست چشم انتظارم

شمردم روز هارو خیلی گذشته، اگر بی من خوشی حرفی ندارم

توقع از کسی دیگه ندارم، تو گفتی دلت می سوزه رفتی 

تو گفتی بر می گردی قبل یک ماه، ولی یک ماه و ششصد روزه رفتی

غم دوریت من و بی آشیون کرد، حالا به زیر بارون خیس آبم

نیا سراغ من، بده ببینی، که شب ها روی کارتون ها می خوابم!

××× _ _ _ بــه ادامــــــــه ( ̲̅:̲̅:̲̅:̲̅[̲̅ ̲̅]̲̅:̲̅:̲̅:̲̅ ) مطلــب برویـــد _ _ _ ×××

نوشته شده در تاريخ : یکشنبه 1390/04/19 ساعت : 2:35 توسط : سعید| تمامي نظرات


حس می کنم از راه دور...

این چه کمبودی تو وجود من که هر وقت قراره شادی به پا بشه و بساط جشن باشه این دل من از همیشه بیشتر می گیره! 
 چرا وقتی عید میشه باید دلم برای آهنگ منصور تنگ شه. شنیدیش؟   میگه عید و امسال، عیدی ندارم!  واقعا چرا؟  
چرا وقتی تولدت میشه به جای اینکه خوشحال باشی یه ناراحتی درونت و فرا میگیره؟  چرا وقتی می بینی همه شاد 

××× _ _ _ بــه ادامــــــــه ( ̲̅:̲̅:̲̅:̲̅[̲̅ ̲̅]̲̅:̲̅:̲̅:̲̅ ) مطلــب برویـــد _ _ _ ×××

نوشته شده در تاريخ : شنبه 1390/04/18 ساعت : 2:27 توسط : سعید| تمامي نظرات


دوستت دارم...


هر یه دقیقه ای که میگذره برام قدر یه ساله

گذشتن از تو و جدایی از چشمات برام محاله

میمیرم از غمت که با تو رفتنت گذاشتی تو دلم

نیستی ولی هنوز میبینمت تورو همش مقابلم


××× _ _ _ بــه ادامــــــــه ( ̲̅:̲̅:̲̅:̲̅[̲̅ ̲̅]̲̅:̲̅:̲̅:̲̅ ) مطلــب برویـــد _ _ _ ×××


¤ ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ : جمعه 1390/04/17 ساعت : 2:25 توسط : سعید| تمامي نظرات


گریه کن

 گریه کن تو می تونی پیش اون نمی مونی اون دیگه رفته بسه تمومش کن

گریه کن ته خطه عشق تو دیگه رفته تو دل یکی دیگه نشسته تمومش کن

چشم به راه نشین اینجا می مونی دیگه تنها گریه نکن دیگه اون نمی آد خونه

دست بکش دیگه از اون طفلکی دل داغون اون دیگه خوشه فکر نکن حالت و می دونه

××× _ _ _ بــه ادامــــــــه ( ̲̅:̲̅:̲̅:̲̅[̲̅ ̲̅]̲̅:̲̅:̲̅:̲̅ ) مطلــب برویـــد _ _ _ ×××


¤ ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ : پنجشنبه 1390/04/16 ساعت : 2:23 توسط : سعید| تمامي نظرات